عبد الله بن لطف الله الخوافي ( حافظ ابرو )

62

جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى )

بود و مهتر گلّه‌بانان تيمور « 1 » نام آنجا بود . آن شخص او را گفت زانو بزن تا فرمان خداوند عالم به تو بشنوانم . تيمور گفت خداوند عالم كيست ؟ گفت جلال الدّين سلطان . تيمور انديشيد كه اين بنياد فتنه‌اى عظيم است . آن شخص را به ترحيب « 2 » و اعزار پيش آمد و گفت وقت غروب است و راندن « 3 » گلّه تعذّرى دارد . امشب استراحت و آسايش كن تا على الصّباح فرمان را به مسارعت پيش روم . آن مسكين بر فراش غفلت بغنود و تيمور على الفور به جاروك براند كه سلطان آن وقت مقام در جاروك داشت ، و او را از اين قضيّه اعلام كرد . فى الحال با هر كه حاضر بود از لشكريان « 4 » بر نشست و فرمود كه كسى نام سلطان جلال الدّين بر زبان نراند . چون به مقام و مجتمع ايشان رسيد ، آن مجهول را كه اين دعوى مىكرد نيافتند . بگريخت و بگوشه‌اى مختفى شد . آن جماعت كه تبع او شده بودند « 5 » به اقبح « 6 » صورتى هلاك شدند و آتش اين فتنه به زلال حسن تدبير فرو نشاند . در منتصف شعبان سنهء احدى و خمسين و ستماية با انواع زواهر جواهر و ظرايف حلى و لطايف اوانى و نفايس اثواب و خيار دولت و عناق « 7 » خيول متوجّه اردوى منگوقاآن شد . چون به اردو رسيد علايق و نفايس بسيار بسيار « 8 » به امراء و اركان دولت داد و محاضر و مكتوبات مؤكّد به شهادات عدول و ثقات ، موشّح به خطوط قضات ، مشتمل بر تقبيح صورت حال ركن الدّين و التجاء او به جانب مخالفان عرض گردانيد . و در يارغويى بزرگ روزها ياساميشى « 9 » رفت و ركن الدّين سلطان را به دو سپردند تا به دست خود به تيغ انتقام و قهر بگذرانيد . بعد از آن ملك كرمان را مصفّى از شايبهء منازعت ، و منزّه از كه ورت مخاصمت تصرّف نمود . بعد از دو سال مراجعت نمود . بعد از آن خبر رسيد كه هلاكوخان از جيحون عبرة كرده است . اول به عزيمت فتح « 10 »

--> ( 1 ) گ ، مل : تمور . ( 2 ) با : تربيت . ( 3 ) با : در اندرون . گ : و گفت راندن . ( 4 ) با ، گ ، مل : لشكر . ( 5 ) با : آن جماعت تبع او . گ ، مل : آن جماعت كه تبع او شده . ( 6 ) گ : افتح . ( 7 ) ما : عتاق . ( 8 ) با ، گ ، مل : نفايس بسيار پيشكش كرد و رشوتهاى بسيار . ( 9 ) اساس ، با ، گ ، مو خوانده نشد . ( 10 ) اساس ندارد .